سفارش تبلیغ
صبا ویژن
عاشقانه ترین وب سایت عاشقانه=چشمان سبز
صفحه نخست        عناوین مطالب          نقشه سایت              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

عکس عاشقانه...

عشق و عاشقی یا توهم

یه ساقه ی نازک،یه نهال مو یه روزی ناخواسته سبزشد...
اون روز همه میخواستن اونو از ریشه در بیارن...
چون اون نهال سر راهی بود.
دست برقضا ساکنین اون خونه مجبور شدن بدلیل تغییر مکان محل خدمت و کارشون از اونجا برن.
خونه باغی زیباشون رو توی روستا رها کردن و به شهر رفتن و اون نهال به خواست خدا موند و رشدکرد و بزرگ شد.
اونروز، اون سر دریدوست نداشت کسی تودلش سبز بشه و سرراهش باشه،مزاحمش باشه...ولی حالا دیگه تنهاشده بود.کسی واسه اون نموند جز همون نهال مو...
ولی الان مدتها از ولادت اون نهال مو گذشته واون تبدیل به یه درخت مو تناوری شده که با تموم بی محبتی هایی که بهش شد سایه ی خودشو حتی یه لحظه هم از اون سردری نمیگیره.
داستان ،داستان زندگی ما آدمهاست...
همیشه قدر اونایی رو که یه روز عزیزمون میشن،به دردمون میخورن،یار رفیق وشفیقمون میشن و سایه سرمون میشن نمیدونیم چون خیلی برامون بی ارزشن...واسه همینم خیلی راحت از کنارشون میگذریم
کاش میشد قدر عزیزای دلمون و سایه های سرمون رو خوب بدونیم.




موضوع مطلب : عکس عاشقانه, داستان عاشقانه, عشق و عاشقی, داستان کوتاه, داستان دوست, حکایت عشق

          
سه شنبه 94 اسفند 11 :: 1:15 عصر

داستانی زیبا و پند آموز از مولانا

اندر حکایت شکر وناشکریهای ما آدم ها

داستان های زیبا و پندآموز
پیرمردتهیدستی زندگی را در فقر و تنگدستی میگذراند
و به سختی برای زن و فرزاندانش قوت و غذایی ناچیز فراهم میساخت
از قضا یکروز که به آسیاب رفته بود
دهقانی مقداری گندم در دامن لباسش ریخت
پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و به سوی خانه
دوید !!!! در همان حال با پرودرگار از مشکلات خود سخن می گفت
وبرای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار میکرد
(( ای گشاینده گره های ناگشوده , عنایتی فرما و گره ای
از گره های زندگی ما بگشای ))
پیرمرد در همین حال بود که ناگهان گره ای از گره هایش باز شد
و تمامی گندمها به زمین ریخت
او به شدت ناراحت و غمگین شد و رو به خدا کرد و گفت
.....................
من تورا کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز؟؟
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟؟
..................
پیرمرد بسیار ناراحت نشست تا گندمها را از زمین جمع کند
ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی ظرفی از طلا ریخته اند
......................
مولانا
تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه




موضوع مطلب : داستان زندگی, داستان عاشقانه, داستان های جالب, داستان های زیبا, داستانهای پندآموز, داستانهای آموزنده

          
چهارشنبه 94 فروردین 19 :: 9:41 صبح

شعر عاشقانه

بگو چرا؟

دوستت دارم یعنی بی حضور تو زندگی برایم بی معناست

تو که می دونی برام       همه ی بودنمی

 

یه بهانه ی قشنگ           برای خوندنمی

 

پس چرا می رنجونی       منو با بهانه ها

        

        مرگ من بگو چرا

 

تو که می دونی نگا ت      همه ی آرزومه

 

دل تو واسه ام شده           بهترین آشیونه

 

پس چرا می گریونی         منو با بهانه ها

              

   مرگ من بگو چرا

 

تو که می دونی شبام         با تو نوربارون میشه

 

سینه ی پر از غمم            با چشا ت آروم میشه

 

پس چرا می شکنی تو        منو با بهانه ها

             

   مرگ من بگو چرا

 

تو که می دونی صدات      دلمو شاد می کنه

 

تو که می دونی نگا ت       قلبمو آب می کنه

 

پس چرا می لرزونی         منو با بهانه ها

         

     مرگ من بگو چرا

 

تو که توی دل من             صاحب خونه شدی

 

تو که توی باغ دل             یاس و گلپونه شدی

 

پس چرا می خشکونی        منو با بهانه ها

       

         مرگ من بگو چرا




موضوع مطلب : متن عاشقانه, داستان عاشقانه, شعر عاشقانه, اس ام اس عاشقانه, رمان عاشقانه, قطعه ادبی عاشقانه

          
شنبه 93 مرداد 11 :: 12:24 عصر

داستان کوتاه و زیبا

ارسال توسط کاربران عزیز چشمان سبز

این قسمت:

یکی از داستان های دنباله دار خانم هدیه سادات میرمرتضوی و با تشکر از ایشون...

 

 

پوتین                                                                                     " هدیه سادات میرمرتضوی"

 

با سمانه جلوی موتورت نشسته ایم و توی کوچه ها ی محله ، دورمان میدهی . دستهایم را بزحمت به دسته های موتورچسباندم . سمانه پشت سرم ، سروصدا میکند   و داد می کشد:

-زنده باد دایی رضا    زنده باد دایی رضا ... و باز داد می کشد: - تندتر و تندترش کن یاالله تندترش کن...

درختها، آدمها و ماشینها، مثل فرفره ازجلوی چشمهایم رد میشوند و حالم را بد میکنند. سرم را میندازم پایین و فقط به آسفالت خاکستری کف خیابان خیره می شوم. باز سرم گیج می رود کف خیابان کج می شود و همه اش فکر می کنم الان است که موتور چپه بشود و همه مان با هم پخش شویم روی زمین . چشمهایم را می بندم و بلند جیغ میکشم . جیغ خوشحالی که نه . جیغ ترس . صدای جیغم قاطی پت پت موتور ، خنده های سمانه و سروصدای خیابان گم می شود. دستهایم ، ازبسکه سفت به دسته های موتور چسبیدند ، درد میکنند. چشمهایم هنوز بسته اند و باد تندی   که بِهِم می خورد ،   انگار می خواهد از روی موتور بکَنَدَم و با خودش ببَرَدَم آن دوردورها . یکدفعه همه ی سروصداها تمام می شود و باد بند می آید. چشمهایم را باز میکنم. موتورت را کنار پیاده رو نگه داشتی . جلوی یک مغازه . مغازه آشناست . بقالی ممد آقای خودمان است و تو ، با عجله داخلش میشوی . سمانه پشت سرم وول میخورد، بپربپر میکند و شعرمیخواند. بالاخره ازسیاهی مغازه بیرون میایی. توی دستهایت دوتا کیم موزی داری.کیمها را با خنده نشانمان میدهی و ما دوتایی با هم شروع میکنیم به جیغ کشیدن : - بستنی ... بستنی ...هی هی     بستنی... بستنی ... هی هی

کیمها را همانجا بالای موتورت هولهولکی می خوریم، مالِ من یک تکه اش شل میشود و میفتد روی صندلی . تو ، الکی گوشم را میکشی و با نوک انگشت صندلی را پاک میکنی. همینطور که با مهربانی ما دوتا را نگاه می کنی ، هی مچ دستت را بالا می گیری و به ساعتت خیره می شوی. ازآخر بستنی خوردن ما تمام میشود. حالا دستهایمان چسبناک شده و دور دهانهامان کثیف و بدرنگ . بدتر ازهمه اینکه تشنه مان هم هست . ازت می خواهیم ببریمان آبخوری سرِ خیابان. می دانیم حرفمان را گوش میدهی. باز به ساعتت نگاه میکنی ، روی موتور می نشینی وبطرف خیابان گازمیدهی...

جلوی خانه که پیاده مان میکنی ، راستی راستی دیرت شده. کفشهای ورزشی گنده ات را روی پدال موتور فشار می دهی و کوچه را دور می زنی . من وسمانه جلوی در ایستاده ایم و برایت دست تکان می دهیم . تو هم با دو سه تا بوق قشنگ از جلویمان رد میشوی و با عجله به سمت زمین فوتبال راه میفتی . امروز تمرین داری و باید به موقع خودت را برسانی.

بقیه در ادامه مطلب

نظر یادتون نره



ادامه مطلب ...


موضوع مطلب :

          
سه شنبه 93 تیر 24 :: 2:52 عصر

داستان زن و شیطان

تصاویر جالب و متحرک از زنان در دنیای مد!

 

زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟

میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را

طلاق دهد ؟

شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است

پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد

پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد

سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن

زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت :

چند متری از این پارچه ی زیبا میخواهم پسرم میخواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد پس خیاط پارچه را به زن داد

سپس آن زن رفت به خانه مرد خیاط و در زد و زن خیاط در را باز کرد وآن زن به او گفت : اگر ممکن است میخواهم وارد خانه تان شوم برای ادای نماز ، و زن خیاط گفت :بفرمایید،خوش آمدید

و آن زن پس از آنکه نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شد

و هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و فورا داستان آن زن و معشوقه ی پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد

سپس شیطان گفت : اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف می کنم

و آن زن گفت :کمی صبر کن

نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم؟؟؟!!!

شیطان با تعجب گفت : چگونه ؟؟؟

آن زن روز بعدش رفت پیش خیاط و به او گفت

همان پارچه ی زیبایی را که دیروز از شما خریدم یکی دیگر میخواهم برای اینکه دیروز رفتم به

خانه ی یک زنی محترم برای ادای نمازو آن پارچه را آنجا فراموش کردم

و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم

و اینجا مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را برگرداند به خانه اش.

و الان شیطان در بیمارستان روانی به سر میبرد

و اطلاعات دیگری از شیطان نداریم



ادامه مطلب ...


موضوع مطلب :

          
چهارشنبه 92 اسفند 14 :: 11:24 صبح

 

   نمـــی نــــویســــــم …..

چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی

حرف نمی زنم ….

چون می دانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی

نگاهت نمی کنم ……

چون تو اصلاً نگاهم را نمی بینی

صدایت نمی زنم …..

زیرا اشک های من برای تو بی فایده است

فقط می خندم ……

چون تو در هر صورت می گویی من دیوانه ام




موضوع مطلب : عاشقانه ترین وبلاگ, متن عاشقانه, داستان عاشقانه, شعرعاشقانه, دل نوشته های عاشقانه, عاشقانه های من, قالب وبلاگ عاشقانه

          
دوشنبه 92 مهر 22 :: 10:26 صبح

بس که دیوار دلم کوتاه است ،

هرکه از کوچه تنهایی ما می گذرد ،

به هوای هوسی هم که شده ،

سرکی می کشد و می گذرد

 

خوندن یه داستان عاشقانه در ادامه مطلب



ادامه مطلب ...


موضوع مطلب :

          
پنج شنبه 92 مهر 18 :: 9:36 صبح

اشعار عاشقانه و متن های عاشقانه

ارسالی های شما به شماره موبایل و  ایمیلم...

 

شعر عاشقانه و رمانتیک

اگه زندگیم در یه کاسه آب خلاصه می شد
اونو بدرقه راهت می کردم…

::
::

عشق از ازل است و تا ابد خواهد بود
جوینده ی عشق بی عدد خواهد بود
فردا که قیامت آشکارا گردد
هرکس که نه عاشق است رد خواهد بود …

::
::

در دل دردیست از تو پنهان که مپرس
تنگ آمده چندان دلم از جان که مپرس
با این همه حال و در چنین تنگدلی
جا کرده محبت تو چندان که مپرس . . .

::

::

در قید غمم، خاطر آزاد کجایی؟
تنگ است دلم، قوت فریاد کجایی؟
با آنکه ز ما یاد نکردی..
ای آنکه نرفتی دمی از یاد کجایی؟

::
::

شکر خدا نشد که عاشقت شوم
تقدیر این نبود که من لایقت شوم
یاد توا کنار دلم چال کرده ام
تا بیخیال تو و هق هق ات شوم

::
::

گرچه از فاصله ی ماه ز من دورتری
ولی انگاه همین جا و همین دور و بری
ماه می تابد و انگار تویی می خندی
باد می آید و انگار تویی می گذری . . .

::
::

وقتی خداحافظی میکنیم
چــه انـرژی عـظیـمی مـی خواهـد کـنترل اولین قـطره اشک بـرای نـچکیـدن . . .

::
::

اشک خیمه زده بر صفحه ی چشم نگرانم
چنـد روزیسـت که دلواپسـم و بـد نگرانم
کوچه از رهگذر سرد غمت زار و گرفته ست
شب بی تابش ماه روی تو برده امانم . . .

::
::

احساس تو چون طراوت باران است
بر زخم شکوفه های گل درمان است
هر وقت که در هوای تو می چرخم
انگار نفس کشیدنم آسان است . . .

::
::

بقیه در ادامه مطلب

نظر یادتون نره



ادامه مطلب ...


موضوع مطلب :

          
جمعه 92 شهریور 8 :: 12:1 عصر

پیوندها
لوگو

آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 62
  • بازدید دیروز: 979
  • کل بازدیدها: 2960732
امکانات جانبی